تبليغاتX
طایفه گرپی

 

 ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان       وی خیــالــت پیش روی عـا شقـان
 هـر کجـا کـردم نظـربــالا و پســـت     جـلوه ای ازروی زیبــای تو هســت
خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند          باده نوشان مست دیدار تواند
هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای تو        هــم بـود در هـر سـری سـودای تو
حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده       هــم بســوزان هـم مـرا بـر بــاد ده

+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در چهارشنبه 1388/08/20 و ساعت 13:57 |

پروردگارا  به من آرامشی عطا فرما تا آنچه را که نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم

 

و شهامتی که آنچه را که می توانم، تغییر دهم  

و بینشی که تفاوت این دو را بدانم ...

+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در سه شنبه 1388/07/14 و ساعت 13:8 |

یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

 دست همه حاضرین بالا رفت!

  سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

  و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

  و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

  این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

  بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

  و باز دست همه بالا رفت!!!

  سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

  و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در سه شنبه 1388/07/14 و ساعت 13:6 |

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم! خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت : من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی ، شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس هیچ وقت باهاشون درگیر نشین.
+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در شنبه 1388/06/07 و ساعت 12:47 |
امروز مطلب جالبی از دکتر شریعتی را یادم اومد گفتم بنویسمش .

(در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم بهتر از این است که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم )

+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در پنجشنبه 1388/06/05 و ساعت 12:50 |
امروز ۸ مرداد و روز تولد امین عزیزمه .او ۵ سال از بنیامین بزرگتره و سال ۱۳۷۹ در بیمارستان کمالی کرج بدنیا اومد . امسال علیرغم عدم پرداخت حقوق خرداد و تیر میخام یک جشن تولد براش بگیرم چون بهش قول داده ام آخه پارسال بدلیل فوت پدر خدا بیامرزم جشن براش نگرفته بودم .

امین جان تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در پنجشنبه 1388/05/08 و ساعت 13:13 |

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در چهارشنبه 1388/05/07 و ساعت 12:11 |

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
 

اما.........گاو دم نداشت!!!!

 

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در چهارشنبه 1388/05/07 و ساعت 12:10 |
روز پنج شنبه  بعد از ظهر تصمیم گرفتم باتفاق خانواده یک مسافرت ۱.۵ روزه به چالوس و سواحل خزر داشته باشم  .من فکر میکردم طبیعت لرستان حرف اول را میزند ولی جاه زیبا و جنگل و دریای زیبای مازندران واقعا یک چیز دیگه است  .جا ی همه دوستان خالی آخر هفته خوبی داشتیم .
+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در شنبه 1388/05/03 و ساعت 13:56 |

روزی همسرم از من خواست با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.او گفت مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و ازبیرون رفتن با من لذت خواهد برد . زن دیگری که همسرم از من خواست با او بیرون بروم مادرم بود که 20 سال پیش بیوه شده بود و مشغله های زندگی وداشتن 2 فرزند باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم مادرم با نگرانی پرسید که مگر اتفاقی افتاده ؟ او از آنجمله افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست . به او گفتم  به نظرم رسید بسار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم .  او پس از کمی تامل گفت که او از این ایده لذت خواهد برد آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم جلوی درب ایستاده بود  وبا چهره ای روشن همچون فرشتگان بمن لخند زد وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب باپسرم برای گردش  بیرون میروم  وآنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند ما به رستورانی رفتیم هر چند خیلی لوکس نبود ولی بسار راحت و دنج بود هنگام صرف شام گپ وگفتی  صمیمانه داشتیم و آنقدر با هم حرف زدیم که فیلم سینما را هم از دست دادیم وقتی او را به خانه رساندم گفت باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و منهم قبول کردم .هنگامیکه به خانه برگشتم همسرم از من پرسید آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت ؟ در پاسخ گفتم خیلی بیشتر از آنچه میتوانستم تصور بکنم  چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که هیچ کاری  نتوانستم  برایش بکنم  کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم آنشب در آنجا  غذا خوردیم  بدستم رسید یادداشتی  با این مضمون بدان الصاق بود .نمیدانم آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب  برای من چه مفهومی داشته است دوستت دارم پسرم  ...  در آنهنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم .

مادر جان روزت مبارک-   دوستت دارم . 

هوشنگ 24/03/1407

+ نوشته شده توسط هوشنگ حاجیوند در سه شنبه 1388/04/09 و ساعت 14:4 |


Powered By
BLOGFA.COM